مولانا: کنیزک

یک کنیزک یک خری بر خود فکند   از وفور شهوت و فرط گزند
آن خر نر را بگا خو کرده بودخر جماع آدمی پی برده بود
یک کدویی بود حیلت‌سازه رادر نرش کردی پی اندازه را
در ذکر کردی کدو را آن عجوزتا رود نیم ذکر وقت سپوز
گر همه کیر خر اندر وی رودآن رحم وان روده‌ها ویران شود
خر همی شد لاغر و خاتون اومانده عاجز کز چه شد این خر چو مو
نعل‌بندان را نمود آن خر که چیستعلت او که نتیجه‌ش لاغریست
هیچ علت اندرو ظاهر نشدهیچ‌کس از سر او مخبر نشد
در تفحص اندر افتاد او به جدشد تفحص را دمادم مستعد
جد را باید که جان بنده بودزانک جد جوینده یابنده بود
چون تفحص کرد از حال اشکدید خفته زیر خر آن نرگسک
از شکاف در بدید آن حال رابس عجب آمد از آن آن زال را
خر همی‌گاید کنیزک را چنانکه به عقل و رسم مردان با زنان
در حسد شد گفت چون این ممکنستپس من اولیتر که خر ملک منست
خر مهذب گشته و آموختهخوان نهادست و چراغ افروخته
کرد نادیده و در خانه بکوفتکای کنیزک چند خواهی خانه روفت
از پی روپوش می‌گفت این سخنکای کنیزک آمدم در باز کن
کرد خاموش و کنیزک را نگفتراز را از بهر طمع خود نهفت
پس کنیزک جمله آلات فسادکرد پنهان پیش شد در را گشاد
رو ترش کرد و دو دیده پر ز نملب فرو مالید یعنی صایمم
در کف او نرمه جاروبی که منخانه را می‌روفتم بهر عطن
چونک باع جاروب در را وا گشادگفت خاتون زیر لب کای اوستاد
چونک با جاروب در را وا گشادگفت خاتون زیر لب کای اوستاد
رو ترش کردی و جاروبی به کفچیست آن خر برگسسته از علف
نیم کاره و خشمگین جنبان ذکرز انتظار تو دو چشمش سوی در
زیر لب گفت این نهان کرد از کنیزداشتش آن دم چو بی‌جرمان عزیز
بعد از آن گفتش که چادر نه به سررو فلان خانه ز من پیغام بر
این چنین گو وین چنین کن وآنچنانمختصر کردم من افسانهٔ زنان
آنچ مقصودست مغز آن بگیرچون براهش کرد آن زال ستیر
بود از مستی شهوت شادماندر فرو بست و همی‌گفت آن زمان
یافتم خلوت زنم از شکر بانگرسته‌ام از چار دانگ و از دو دانگ
از طرب گشته بزان زن هزاردر شرار شهوت خر بی‌قرار
چه بزان که آن شهوت او را بز گرفتبز گرفتن گیج را نبود شگفت
میل شهوت کر کند دل را و کورتا نماید خر چو یوسف نار نور
ای بسا سرمست نار و نارجوخویشتن را نور مطلق داند او
جز مگر بندهٔ خدا یا جذب حقبا رهش آرد بگرداند ورق
تا بداند که آن خیال ناریهدر طریقت نیست الا عاریه
زشتها را خوب بنماید شرهنیست چون شهوت بتر ز آفتاب ره
صد هزاران نام خوش را کرد ننگصد هزاران زیرکان را کرد دنگ
چون خری را یوسف مصری نمودیوسفی را چون نماید آن جهود
بر تو سرگین را فسونش شهد کردشهد را خود چون کند وقت نبرد
شهوت از خوردن بود کم کن ز خوریا نکاحی کن گریزان شو ز شر
چون بخوردی می‌کشد سوی حرمدخل را خرجی بباید لاجرم
پس نکاح آمد چو لاحول و لاتا که دیوت نفکند اندر بلا
چون حریص خوردنی زن خواه زودورنه آمد گربه و دنبه ربود
بار سنگی بر خری که می‌جهدزود بر نه پیش از آن کو بر نهد
فعل آتش را نمی‌دانی تو بردگرد آتش با چنین دانش مگرد
علم دیگ و آتش ار نبود ترااز شرر نه دیگ ماند نه ابا
آب حاضر باید و فرهنگ نیزتا پزد آب دیگ سالم در ازیز
چون ندانی دانش آهنگریریش و مو سوزد چو آنجا بگذری
در فرو بست آن زن و خر را کشیدشادمانه لاجرم کیفر چشید
در میان خانه آوردش کشانخفت اندر زیر آن نر خر ستان
هم بر آن کرسی که دید او از کنیزتا رسد در کام خود آن قحبه نیز
پا برآورد و خر اندر وی سپوختآتشی از کیر خر در وی فروخت
خر مؤدب گشته در خاتون فشردتا بخایه در زمان خاتون بمرد
بر درید از زخم کیر خر جگرروده‌ها بگسسته شد از همدگر
دم نزد در حال آن زن جان بدادکرسی از یک‌سو زن از یک‌سو فتاد
صحن خانه پر ز خون شد زن نگونمرد او و برد جان ریب المنون
مرگ بد با صد فضیحت ای پدرتو شهیدی دیده‌ای از کیر خر
تو عذاب الخزی بشنو از نبیدر چنین ننگی مکن جان را فدی
دان که این نفس بهیمی نر خرستزیر او بودن از آن ننگین‌ترست
در ره نفس ار بمیری در منیتو حقیقت دان که مثل آن زنی
نفس ما را صورت خر بدهد اوزان که صورتها کند بر وفق خو
این بود اظهار سر در رستخیزالله الله از تن چون خر گریز
کافران را بیم کرد ایزد ز نارکافران گفتند نار اولی ز عار
گفت نی آن نار اصل عارهاستهم‌چو این ناری که این زن را بکاست
لقمه اندازه نخورد از حرص خوددر گلو بگرفت لقمه مرگ بد
لقمه اندازه خور ای مرد حریصگرچه باشد لقمه حلوا و خبیص
حق تعالی داد میزان را زبانهین ز قرآن سورهٔ رحمن بخوان
هین ز حرص خویش میزان را مهلآز و حرص آمد ترا خصم مضل
حرص جوید کل بر آید او ز کلحرص مپرست ای فجل ابن الفجل
آن کنیزک می‌شد و می‌گفت آهکردی ای خاتون تو استا را به راه
کار بی‌استاد خواهی ساختنجاهلانه جان بخواهی باختن
ای ز من دزدیده علمی ناتمامننگ آمد که بپرسی حال دام
هم بچیدی دانه مرغ از خرمنشهم نیفتادی رسن در گردنش
دانه کمتر خور مکن چندین رفوچون کلوا خواندی بخوان لا تسرفوا
تا خوری دانه نیفتی تو به داماین کند علم و قناعت والسلام
نعمت از دنیا خورد عاقل نه غمجاهلان محروم مانده در ندم
چون در افتد در گلوشان حبل دامدانه خوردن گشت بر جمله حرام
مرغ اندر دام دانه کی خورددانه چون زهرست در دام ار چرد
مرغ غافل می‌خورد دانه ز دامهم‌چو اندر دام دنیا این عوام
باز مرغان خبیر هوشمندکرده‌اند از دانه خود را خشک‌بند
که اندرون دام دانه زهرباستکور آن مرغی که در فخ دانه خواست
صاحب دام ابلهان را سر بریدوآن ظریفان را به مجلسها کشید
که از آنها گوشت می‌آید به کاروز ظریفان بانگ و نالهٔ زیر و زار
پس کنیزک آمد از اشکاف دردید خاتون را به مرده زیر خر
گفت ای خاتون احمق این چه بودگر ترا استاد خود نقشی نمود
ظاهرش دیدی سرش از تو نهاناوستا ناگشته بگشادی دکان
کیر دیدی هم‌چو شهد و چون خبیصآن کدو را چون ندیدی ای حریص
یا چون مستغرق شدی در عشق خرآن کدو پنهان بماندت از نظر
ظاهر صنعت بدیدی زوستاداوستادی برگرفتی شاد شاد
ای بسا زراق گول بی‌وقوفاز ره مردان ندیده غیر صوف
ای بسا شوخان ز اندک احترافاز شهان ناموخته جز گفت و لاف
هر یکی در کف عصا که موسی‌اممی‌دمد بر ابلهان که عیسی‌ام
آه از آن روزی که صدق صادقانباز خواهد از تو سنگ امتحان
آخر از استاد باقی را بپرسیا حریصان جمله کورانند و خرس
جمله جستی باز ماندی از همهصید گرگانند این ابله رمه
صورتی بنشینده گشتی ترجمانبی‌خبر از گفت خود چون طوطیان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هجده + 19 =